مرتبط با : فلسفه , عرفان و منطق
درباره ی خوبی و بدی ...
کوشش برای شناخت کل عالم از راه تفکر از آغاز کار به واسطه ی اتحاد و تعارض دو تمایل متفاوت انسان پرورش یافته یکی انسان را به سوی عرفان رانده و دیگری به سوی علم اما بزرگترین مردانی که به فلسفه پرداخته اند هم نیاز به علم را احساس کرده اند و هم عرفان و بزرگی زندگی آنان حاصل کوشش در راه هماهنگ ساختن این دو نیاز بوده است
مثلا هراکتیلیوس و افلاطون را در نظر بگیرید افلاطون در جائی می گوید " نمی توان دو بار در یک رودخانه وارد شد ، زیرا آب تازه بر ما جاری می شود" و در میان گفته های هراکتیلیوس می بینیم " ما در یک رودخانه داخل می شویم و داخل نمی شویم ، ما هستیم و نیستیم" از مقایسه ی این گفته که عرفانی است با آنچه افلاطون نقل می کند که علمی است معلوم می شود که تمایلات عرفانی و علمی در دستگاه هراکتیلیوس چه تنگاتنگ با هم در آمیخته اند .
"کی ببینی سبز و سرخ و فور را ......... تا نبینی پیش از این سه نور را"
جوهر عرفان چیزی نیست جز توعی قوت قلب و عمق احساس نسبت به معتقدات انسان درباره ی جهان همین احساس باعث می شود که هراکتیلیوس بگوید :
"خوبی و بدی یکی است " و نیز " نزد خدا همه چیز عادلانه و خوب هست اما آدمها برخی را صواب و برخی را خطا می دانند " ویا " راه فراز و راه نشیب هر دو یک راه است " در مورد افلاطون هم تمایلات عرفانی آشکارا نیرومند تر است از روح علمی مانند مثال غار در کتاب جمهوری که در اینجا مجالی برای بیان آن نیست ولی در آن خوبی و واقعیت حقیقی یکی انگاشته شده است یا درجائی که افلاطون از مناظره ی سقراط و پارامنیدس می گوید که پس از آنکه سقراط شرح می دهد که " برای هر چیز خوبی یک مثال وجود دارد اما نه برای چیزهائی چون مو ، گل و خاک " پارامنیدس به او پند میدهد که " نسبت به حتی پست ترین چیزها هم نظر تحقیر نداشته باش " که نشان دهنده ی روحیه علمی اصیل است چیزی که می توان آن را عرفان منطقی نامید که از زمان پارامنیدس تا هگل و شاگردان جدید او در استدلالات خود تحت تاثیر آن هستند
"این عجیب نبود که میش از گرگ جست .......... این عجیب کین میش دل در گرگ بست"
مثلا در جائی که هگل و به نوعی اسپینوزا نه تنها بدی بلکه خوبی را هم موهوم می انگارند اسپینوزا در جائی می گوید " منظور من از واقعیت و کمال یک چیز است " و در جائی دیگر می گوید " منظور من از خوبی آن خواهد بود که یقین بدانیم که برای ما مفید است" پس کمال ماهیتا به واقعیت تعلق دارد و حال آنکه خوبی بسته به نیاز های ماست و در بررسی فارغ از غرض و نیاز ناپدید می شود چنین تفاوتی میان خوبی و کمال ضروری است یک نوع خوبی دنیوی ، خوبی مرحله ی عمل ، و یک نوع خوبی عرفانی ، کمال ، که متعلق به واقعیت است و هیچ بدی متناظری در مقابل آن قرار نمی گیرد .
مشکل بتوان یک شرح منطقی قابل قبول از این عقیده ارائه داد مگر با پذیرفتن این نکته که خوبی و بدی امور ذهنی هستند در زندگی عملی که ما باید بین دو چیز یکی را انتخاب کنیم و بر دیگری ترجیح دهیم لازم است میان خوبی و بدی تمایزی قائل باشیم که همانند تمام امور مربوط به عمل از نظر عرفان متعلق به عالمی است که عالم موهومات نامیده می شود ولو تنها به این دلیل که این عالم به زمان ، بستگی دارد ولی در عالم کشف و شهود که عمل ضرورت ندارد فراموش کردن این دوگانگی اخلاقی امکان پذیر می شود
" از نظرگاه است این مغز وجود ..... اختلاف مومن و گبر و جهود "
"کفر و ایمان نیست آن جائی که اوست ..... زانکه او مغز است وین دو رنگ و پوست "
این عاطفه ی عرفانی امکان شریف تر و خوش تر و آزادتر زندگی انسان را از سایر راه های دیگر فراهم می سازد و لی چیزی در مورد امور غیر بشری یا درباره ی ماهیت جهان هستی به طور کلی آشکار نمی کند و بیشتر یک طرز برخورد نسبت به جهان است و نه عقیده ای نسبت به جهان
"بنی آدم اعضای یکدیگرند ...... که در آفرینش زیک گوهرند"
خوبی و بدی و حتی آن خوبی والاتری که عرفان در همه جا سراغ می گیرد انعکاس عواطف خود ما هستند بر سایر چیزها نه جرو ذات و ماهیت ان چیزها . فرق بین جهان خوب و جهان بد عبارت است از فرق بین خصایص جزئیات خاص موجود در آن جهانها ست این فرق آنقدر انتزاعی نیست نه بتواند وارد میدان فلسفه شود مانند عشق و نفرت :
اخلاقا دو مفهوم متضاد هستند و حال آنکه از لحاظ فلسفی دو طرز برخورد با اشیاء به شمار می روند که خیلی هم به همدیگر شباهت دارند ، صورت و سازمان کلی آن طرز بر خورد با اشیاء که پدیده های روانی را تشکیل می دهند جزو مسائل مورد بحث فلسفه است اما فرق میان عشق و نفرت صوری و یا سازمانی نیست و لذا به فلسفه مربوط نمی شود بلکه به علم خاص روانشناسی متعلق است .
"با دو عالم عشق را بیگانگی است ...... وندر او هفتاد و دو دیوانگی است"
نوعی علاقه ی اخلاقی ممکن است الهام بخش تمامی تحقیقات ما باشد اما هیچ علاقه ی اخلاقی را نباید در جزئیات تحقیق راه داد و در نتایج انتظار جلوه گر شدن آن را داشت مثلا دیگر کسی از اهمیت اخلاقی یونها و اتمها حرف نمی زند در قدیم می پنداشتند که حرکت سیارات تاثیر مستقیمی در زندگی آدمیان دارد و مردم برای همین ستاره شناسی می کردند چه بسا وقتی این عقیده باطل شد و تحقیق عاری از غرض آغاز شد بسیاری گفتند که دیگر ستاره شناسی شایسته ی دنبال کردن نیست
" لیک چون در رنگ گم شد هوش تو .... شد زنور آن رنگها روپوش تو "
"این جهان جنگ است کل چون بنگری ........... ذره با ذره چو دین با کافری"
این اعتقاد که مفاهیم خوبی و بدی کلید فهم دنی و مافیهاست پس از آنکه از علوم خاص بیرون رانده شد به فلسفه پناه آورد فلسفه ی تکاملی :
فلسفه ی تکاملی به واسطه ی مفهوم پیشرفت با ثنویت اخلاقی بدتر و بهتر بستگی دارد و لذا از آن نظرگاهی که خوبی و بدی را از میان دید خود کنار می زند بر آن مسدود است و از این نظرگاه عرفانی که همه چیز خوب هست نیز بی خبر می ماند
" کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد ..... هر دو خط شد کور و معنی ای نداد "
مشهور است خوشبختی را کسانی که بیشتر جستجو می کنند کمتر می یابند لا اقل در زمینه ی اندیشه کسانی که خوبی و بدی را فراموش می کنند . فقط در پی واقعیت باشند زودتر از کسانی که دنیا را از دریچه ی خواهشهای خود می بینند به خوبی دست پیدا می کنند یعنی فلسفه ای که نخواهد تصور خود از خوبی و بدی را بر جهان تحمیل کند ته تنها به احتمال بیشتر به حقیقت دست خواهد یافت بلکه باید گفت چنین فلسفه ای حاصل نظر گاهی است اخلاقا بالاتر از نظر گاهی مانند فلسفه ی تکاملی هر چند ممکن است تناقض به نظر برسد ولی به هر حال " حذف ملاحظات اخلاقی از فلسفه هم از لحاظ علمی لازم است و هم خود یک پیشرفت اخلاقی است"
از این دسته نظر گاهها به وفور در عرفان ایرانی می توان سراغ گرفت مولانا ، سعدی و ... که باشد برای فرصتی دیگر ولی برای نمونه از نظریات مطرح رساله ای در تفکر " اخوان الصفا " است که بعدها توسط هندیان زیادی وام گرفته شده است : " برای برادران ما ، چنین سزاوار است که هیچ علمی را دشمن ندارند و هیچ کتابی را کنار نگذارند ، و در میان یک مذهب از میان مذاهب دیگر تعصب نورزند مذهب ما همه ی مذاهب را در بر می گیرد و همه ی علمها را گرد می آورد "
" جهان و هر جا و بیجا را ........................ غرق در نور آسمانی "
در همه ی تجربه های شخصی مان خوبی هایی که ما باید به یاد داشته باشیم خوبی هایی است که پدید آوردن آنها در حد قدرت ما باشد ، یعنی خوبیهای مربوط به زندگی خود ما و مربوط به طرز برخورد ما با جهان ، نه مانند حواله کردن همدیگر به غیب وآرزوی داشتن ... اصرار در اعتقاد به تحقق خارجی خوبی نوعی زور گوئی است که در عین حال آن خوبی خارجی را که مطلوب ماست نمی تواند تامین کند بلکه می تواند آن خوبی درونی را هم که در ید اختیار ماست سخت به مخاطره بیاندازد و ان حرمت نسبت به واقعیت را که هم بهترین جنبه ی فرو تنی است و هم جنبه ی ثمر بخش مزاج علمی است از میان بردارد
|