موسسه سینمایی و انیمیشن ژیار جهت تکمیل کادر تخصصی نمایندگی شرکت واقع در شهر اربیل کردستان عراق به افراد واجد شرایط زیر نیازمند است لطفا پس از مطالعه ی شرایط و مزایا نسبت به ارسال رزومه حداکثر تا تاریخ ۷/۹/۱۳۸۸ اقدام نمایید.
شرایط متقاضیان :
- نداشتن هرگونه محدودیتی جهت خروج از کشور
- عدم سو ء پیشینه
- دادن تعهد به ماندن در موسسه به مدت حداقل یک سال در هنگام بستن قرارداد (بعد از یک ماه قرارداد آزمایشی)
- داشتن سوابق کاری مرتبط و نمونه ی کار منتشر شده
مزایا :
- مسکن برای کلیه ی پرسنل
- سرویس رفت و آمد به صورت تمام وقت
- حقوق بر اساس توانایی و موقعیت شغلی (ماهیانه حداقل ۱۰۰۰ دلار آمریکا)
موقعیتهای مورد نیاز :
- گرافیست مسلط به فتوشاپ و کورل ۴ نفر ترجیحا کارشناس گرافیک
- انیمیشن کار مسلط به فلش و دایرکتور ۲ نفر ترجیحا کارشناس انیمیشن
ارسال رزومه sinoori@yahoo.com
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
می کشیدی
می کشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه ، هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو ...

تولدی دیگر ...
در این سکوت حقیقتی نهفته هست حقیقت تو و من ...
برای تو وخویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها ونشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که درصداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگویم ...
می خواهم آب شوم در گستره ی افق...
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد ...
پس از سفرهای بسیار ...
و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
برآنم که در كنار تو لنگر افكنم
بادبان برچینم پارو وانهم
سكان رها كنم به خلوت لنگرگاهت درآیم
و در كنارت پهلو گیرم آغوشت را باز یابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش
می خواهم آب شوم در گستره ی افق ...
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می شود
یخ آب می شود در روح من در اندیشه هایم
بهار حضور توست بودن توست ...
یكدیگر را می آزاریم بی آنكه بخواهیم ...
شاید بهتر آن باشد كه دست به دست یكدیگر دهیم
بی سخنی ...
دستی كه گشاده است
می برد ، می آورد ، رهنمونت می شود
به خانه ای كه نور دلچسبش گرمی بخش است
این همه پیچ ، این همه گذر، این همه چراغ ، این همه علامت ...
و همچنان استواری به وفاداری ماندن
به راهم ، خودم ، هدفم و به تو ...
وفایی كه مرا و تو را به سوی هدف راه می برد
توان صبر كردن برای رو در رویی با آنچه باید روی دهد
برای مواجهه با آنچه روی می دهد ...
شكیبیدن ، گشاده بودن ، تحمل كردن ، آزاده بودن ...
بسیار وقتها با یكدیگر ازغم و شادی خویش سخن ساز می كنیم
اما در همه چیزی رازی نیست ...
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست ...
سكوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت ...
در این سکوت حقیقتی نهفته هست حقیقت تو و من ...
...
حتی اگر نباشی می آفرینمت چنان که التهاب بیابان سراب را ...
صدا می آید ...
صدای شکستن یک عشق
صدای پیوند من با نیستی
صدای گذر کردن از یک باغ غمگین پر از درد
آیا می توانم دوباره برگردم ؟
به آن احساس ناب
به شعله های آفتاب
به درون خود ، تو... مهتاب
در خیال اما ...
صدا می آید...
صدای رقص دستان تو در باد
صدای گرم نفسهایت
صدای حس زنده بودن در پیچش گرم تنهامان
آیا نمایان می شود ؟
دستهای نوازشگر تو
خنده های دم صبح
سحر زیباییت در خواب
صدا می آید ...
صدای گذر لحظه ها از هیاهوی زمان
صدای لرزش عکس تو در دست من
صدای سقوط از بام تاریک آن غریبه
آه ... آیا تمام می شود ؟
دل واپسیهای نیمه شب
سردی تن در بستر مرگ
رعشه های سوزناک حسرت
صدا می آید ...
صدای دور شدن سایه های من و تو از هم
صدای پر شدن خانه ی من از غم
صدای گم شدن ماهیها ...
همیشه میتوان در قاب عکسی جا خوش کرد
و یا در تکاپوی یک فریاد سرودی موهوم یافت
نه از خود گریزی
نه از تو نشانی ...

بیا ببین که بی رخت غم تو مانده در دلم بیا ببین چه آتشی نشانده ای تو در دلم
بیا ببین که عشق تو کشانده تا کجا مرا بیا ببین که تو بخود رهانده ای دل مرا
بیا ببین تمام من که من سکوت مطلقم بیا ببین که بی تو من درون خود معلقم
بیا ببین که جام می نمی دهد فراموشی بیا ببین که بی رخت غم است و درد و خاموشی
بیا ببین ستاره ای نمانده در نگاه من بیا ببین نفس شدی چو خواب پر گناه من
بیا ببین که مرده ام جهان رها سپرده ام بیا ببین به خلوتم بجز تو کس نبرده ام
بیا ببین که این جهان جه بی تو گشته بی صفا بیا ببین که بی تو من نه با توام نه با خدا
و اينگونه است که آغاز می شود و شايد همين گونه پايان يابد و لحظه ای که چشمان منتظر همگی ما در انتظار یافتن پاسخ آن پرسش اساسی است ... تو کيستی؟
در مغز محدودمان می خواهیم معنای بینهایت را حلاجی کنیم خود را در اقییانوسی به وسعت هستی شناور ساختی تا همگان را یاری رسانی ای یاور زمانه ... باد چهار فصل را در صورت خود داشتی و می بخشیدی ، فراتر اززمان بودی در حقیقت زمان برای تو مرده بود و این توبودی که فارغ از زمان ما را ازچال عمیق گندیده ی اندیشه های مرداب گونه یمان بیرون آوردی و بر ما تابیدی
احساس آدمها به تو ربطی به مالکیت ندارد ، از هم خونی فراتر است و نباید رد پایش را در فلسفه و تاریخ و استدلالات جستجو کرد وقتی با تو ایم همگی خوبیم و نوعی وجد و اشتیاق است که در زمان محصور نیست در نقطه ای به نام ازل و ابد جاریست که تو با مایی فارغ از قید و بندها تکلیفها و قراردادهای اجتماعی خلوتی دست نیافتنی برای درک خود و فارغ شدن از خود می پرسیم کیستی ؟ و تو می گوئی هیچ کس ... هرچه تو بخواهی ... هر چه دوست داری... شاید یک کتاب تاریخم یا سیگاری که به آن پکی بزنی یا آوازی که در لحظات دلتنگی زمزمه کنی ای بودای زمان ...
تو بکر ودست نیافتنی هستی و ما همگی اسکیزوفرنیم ... تشویش در رگهایم جاریست و چقدر نوشتن برای تو زیباست ای قلم روان که به من آموختی نوشتن را در کجای ناتوانی من ایستاده ای که فهم تو اساس همه ی پرسشهای فلسفی من است ...
حضورمان همچون حضوری در عدم که طول و عرض و ارتفاع ندارد و در زمان هیچ گسترش نمی یابد ...
وجودمان وجودی نا مانوس که میل به فکر و اندیشه در آن به سوی عدم میل کرده است
و زبانمان که در وصف چگونگی آن به لجن کشیده شده است
در کجای بی کرانگی ات بیایستم ؟
هیچ کس نمی تواند تو را نزد خود داشته باشد و همه ی تو را درک کند و نمی توان به تو اندیشید باید جستجو کرد و در تو غوطه خورد در کنارت ماند و وودکا نوشید شعر گفت حرف زد گویی تو اینجایی و همه ی ما برای تو روشن و آشکاریم در روی این کاغذها اینجا در کنار ما ما را به نظاره نشسته ای و می خواهی همه ی ما را تنبیه کنی اما رحم و شفقت تو بیش از اینهاست که موجودات ضعیفی چون ما را ملامت کنی و زمانی که حقیقت چون سایه سیاه سرنوشت خود را به ما نمایان می سازد و چقدر دل و جرات می خواهد و من چقدر بی دل وجراتم که نمی توانم اسم تو را فریاد بزنم تو را بارها خواهم نوشت خواهم سرود و تو را در خیال خویش جاوید خواهم کرد آری تو را خوهم سرود و خود را دربیداری خواهم گریست مثل آب ریخته شده و مثل آنان که از قدیم مرده اند ...
نگاه کن چگونه ذهن محدودمان در برابر این احساس دست و پایش را گم کرده است دیگر قلم خسته به فرمان نیست و نمی نویسد و تو را می خواند و نوشتن این دغدغه ی همیشگی ات این خطوط و این حروف و در مقابل ما و صفحاتی که برای خودمان سیاه می کنیم .. فردا چه کنم ؟ چگونه؟ به چه کسی بدهکارم؟ ... و تو استاد جواب این سوال را به همه ی ما دادی "بیش از همه به خودم"
در ذهنم لحظه ای که با تو روبرو می شوم را مجسم می کنم چه خواهی گفت و چه باید بگویم لحظاتی خرد کننده مرا در بر خواهند گرفت گاهی نا امیدی و یاس بیخ گلویم را می گیرد ، دستم را بگیر با خود ببر مرا تشییع کن و جنازه ی مرا به طواف خود ببر که این دنیا جنگل شوکرانهاست واما شهامت تو را پایانی نیست و ما انگار خود را می زاییم ، نفسمان می گیرد زبان شعر را می دانیم و فلسفه و ادبیات برایمان آسان است اما در مقابل تو کودکی بیش نیستیم
این دنیا آش دهان سوزی برای تو نبود کاش در صحراهای آفریقا روزگار می گذراندی دور از دربهای بهشتی که بروی مردمان گشوده خواهد شد هم نشینی با پرهیزکاران و هم بستری با دختران زیبا ارزانی آنان باد که تو روحت ایزدی است و دستهایت آسمانی
و تو به هیچ یک از اینها ربطی نداری تو جهانی دیگری و با زبانی دیگر و ما غریبه ای که در پشت مرزهای تو تلمذ می کنیم وجود بزرگ وفراگیر تو نیازی به بازنمایی ندارد و حضوری محض است
وجد درک حضورت مرا تا بینهایت می برد دنیا را رها می کنم و در خیال ،حضور تو را تا مرزهای تمام شدنم پیش خواهم برد و وقتی میروی دیگر نمی توانم بخوابم آیا در مرگ هم می توان خوابید؟ آیا در جهان مردگان هم خوابی هست ؟ ما مرده گانیم و تو زنده ... ما مرده ایم و معتاد به تو به نوشته هایت به غم اصولا همگی ما اندوه را دوست داریم و از رنج لذت می بریم و تو آزادی و شاد و تا ابد ماندگار در عمق وجود همگی ما
نگاه کن آخرش هیچ کس نفهمید حرف تو چه بود و دست آخر که نیمه های شب بود و سکوت محض این پاکت سیگار و این فندک ، دو سر رسید و کتاب تاریخ فلسفه و بوی شربت سینه نظاره گر تو بودند در رگهایم رستاخیزی بر پاست و تمام سلولهای بدنم فریاد میزنند انگار همگی در خواب بودیم وچیزی همچون بمب اتم تمام ساختارهای وجود و هستی مان را یکباره از درون متلاشی کرد
و حالا دیگر چه فرقی می کند تقدیر چنین بود" مگر آسمان قربانی می خواست" چون بوف کوری که بر ویرانی خویش سایه می گسترد و تنهایی را با یاد تو انباشته می کند
چرا ما را در ته دریا نگه میداری ؟سردمان است و از گوشواره های صدف بی زاریم من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی جز چند قطره ی خون چیزی به جا نخواهد ماند ...
غواصی در دل کویر

کویر را خیلی دوست دارم آنجا هیچ چیزی هدر نمی رود از قطرات آب داخل بدن مارمولکها گرفته تا سکوت و زیبائیهای آسمان که ما انسانهای متمدن ! آن را با دود و بوق ماشینها جایگزین کرده ایم در کویر مرنحاب وقتی با چشم مسلح به آسمان نگاه می کنید تمام دلتنکی ها و غصه هایتان یادتان میرود به خود می گوئید خوب چرا تمام عمر تو یه همچین کلبه ای زندگی نکنم بدور ازهرگونه دغدغه ، حسادت ، خیانت ، دوروئی دروغهای قشنگ عاشقانه .... راستی چی می شد آدمها هم مثل ستاره ها بودند ؟ از بودن در کنار هم هیچوقت خسته نمی شدند؟
ما آدمهای ضعیف فکر می کنیم که اشرف مخلوقات هستیم ! مگر نه اینکه ستاره ها هم مثل ما بدنیا می آیند جوان می شوند پیر می شوند و می میرند و تازه با مرگ خودشان ستاره هائی دیگر مثل همین خورشید خودمان را بوجود می آورند آیا عقل و علم ما آنقدر ظرفیت دارد که بپذیرد مثلا ستاره ها هم شعور دارند ؟!
اینهمه خود را مشغول پیدا کردن حیات بطور مثال در مریخ کرده ایم و از همین کره ی خاکی غافل مانده ایم در سواحل خلیج مکزیک اکو سیسنمی پیدا شده که بی نیاز از نور خورشید است و به جای سولفیت ، گاز متان منبع انرژی آنان است که از نوعی مرجان شبیه دودکش خارج می شود و باکتری هایی بی نیاز از نور خورشید در داخل صدفها حیات دارند ، در حوالی گودال ماریانا موجودی به نام کوسه ی هشت پر به طول 8 متر زندگی می کند که 150 میلیون سال است هیچ گونه تکاملی نداشته است ، عنکبوت هائی هستند که در خلا و دمای زیر 90 درجه هنوز زنده اند و می توانند در فضا هم حیات داشته باشند یا در اقیانوس آرام ، آبی که از سنگواره ها بیرون می آید در دمای 400 درجه همچنان مایع می ماند در حالی که در سطح زمین در دمای 100 درجه بخار می شود و وجود آب مایع در جایی دیگر را منتفی نمی کند و جاندارانی در کنار آن در دمای 80-90 درجه زندگی می کنند که در روی زمین هیچ گونه ای از حیات در این دما یافت نمی شود خونسردهایی که بعد از هزاران ماه از خواب بیدار می شوند و رفتارهای تولید مثل انجام می دهند زنبور هایی که خود را به آتش میرسانند تا خاکستر آنها برای جفتشان جهت تولید مثل باقی بماند همه و همه نشانه هایی از وجود حیات در محیطی است که ما تصورش را هم نمی توانیم بکنیم ...
اینها ربطی به رفتن من به کویر نداشت ولی از حیات داشته و حیات نداشته باید چه چیزی یاد بگیریم؟ همونطور که دانش ما از سطح ماه بیشتر از اقیانوسهاست دانش ما از دنیایی که در آن زندگی می کنیم بسیار بیشتر از خودمان است و کویر جائی است که شخصا در آنجا می توانم به دنیای خودم خوب فکر کنم و بریده بریده بنویسم ... به روابط پیچیده ی آدمها همین آدمهایی که این علوم را گسترش می دهند به اینکه چطور میشود آدمها در برخورد با یک آدم جدید در قیاس با بقیه نزدیکانشان بطور مثال در قضاوت در باره ی ظاهر اینقدر دوگانه عمل می کنند؟ چگونه می شود با خود خواهی کامل دیگری را بدست باد می سپاریم و به هم نسبت خود خواهی می دهیم؟ بطور کلی اگر از کشف ذهن صرفنظر کنیم فقط به یک نتیجه می رسیم رضایتمندی ، نسبت خود خواهی دادن به کسی دیگر خیلی آسان است ولی در این گونه موارد مشخصا فرافکنی ذهن خودمان است و عدم رضایت از یک رابطه که قابل اصلاح است ولی ما خودخواهانه بر آن برچسپ اخلاقی میزنیم
به اینکه ما آدمها آنقدر ضعیفیم که برای پذیرش واقعیتی خلاف میلمان باید ماه ها و بلکه سالها وقت صرف کنیم در حالی که محبت و مهربانی بزرگترین ارزشی که داریم را در تمام طول این مدت از دست می دهیم به دوران خوش عاشقی و پستی و بلندی هایش ... نوبت عاشقی آدمهایی که یک بار عاشق میشوند و یا عشق نوبتی آدمهایی که زیاد عاشق می شوند و شاید باعث می شود در هر بار عاشق شدن هم به بن بست برسند ، به لالائی های مادرم فکرمیکنم لالائی که به نوعی درد دلهای یک مادر با فرزند خود بود و من آن زمان دوست نداشتم گوش بدهم تا احساس بچگی نکنم و حالا قدرش را می دانم که دیگر دستم ار آن کوتاه است
برخلاف بقیه ی دفعات این بار به پول هم فکر کردم چون با همین پول بود که توانستم با تلسکوپ آسمان را زیباتر ببینم و بدور از دغدغه مسافرت کنم راستش را بخواهید آنجا به خواب هم فکر کردم خوابهایی که هر چند وقت یک بار میبینم و باعث پریشانیم میشود و هنوز راهی برای رهایی از آنها ندارم ... اولین کتابی که می خواهم بعد از مدتها بازخوانی کنم کتاب آینده یک پندار فروید است در مورد ساز و کار رویا که به همه توصیه می کنم آن را بخوانند برای رسیدن به آرامش باید اول ناشناخته های خودمان را بشناسیم و تغییر دهیم بعد دنیایی که در آن زندگی میکنیم و بعد به سراغ دنیا های ناشتاخته برویم ...
دست نوشته ای در ساعت ۵:۴۵ بامداد در دل کویر :
می توان گم شد در راه یک سراب
می توان هم سفر شد با روح یک مرداب
می توان در خیالی خوش ماند باقی
می توان شوکران شد در جام یک ساقی
می توان هم آواز شد با ساز یک دیدار
می توان هم نفس شد با عمر یک سیگار
می توان رقصید در شکل یک رویا
می توان عمری زیست با یاد یک ...
حسرت

(بهنام)
بزار برات بگم گلم …… بدون تو مرده دلم
آرزوم رو رو تنه ماه …… نوشتم و منتظرم
منتظر یه اتفاق …… حادثه ی عبور تو
من موندم تو فاصله ها …… با حسرت حضور تو
حالا با حسرت دلم …… یه دنیا دلتنگت شدم
دل رو به دریا زدم و …… غرق موج نگاهت شدم
ساحل من تو بودی و …… تو خوابم هم نیومدی
ببین چه ساده میمیرم …… تو حسرت تو ... !
خواستم نری بمونی و …… زخم شب رو مرهم کنی
تو رفتی و نموندی تا …… تب منو بیشتر کنی
خواستی من رو ... کنی …… گفتی میخوای ترکم کنی
از عشق تو می سوختم و …… تو میخواستی سردم کنی!
این عاشقت بی قایقه …… تو این دریای بی ساحل
تو رویاها می بینمت …… زهی خیالهای باطل
باز نگاه و صدای تو…… اشکهای من به یاد تو
تو این دریای بی ساحل …… قصه عشق برای تو
(پانی)
حالا نگاه و صدای تو …… از خاطره هامون میگن
این روزا آرزوت شده …… حتی خواب منو دیدن
دنبال چشمای منی …… میخوای چی رو پیدا کنی
تو این دریای بی ساحل …… بیخودی پارو میزنی!
(بهنام)
- موج نگاهت صخره دل …… شکسته قایق من رو
بازم میخوام زنده کنم …… رویای با تو بودن رو
فرصت بده یه بار دیگه …… بیام پیشت ببینمت
آرزومه قبل از مردن …… یه بار دیگه ببوسمت!
به روم نیار که میدونم …… هیچ وقت به تو نمیرسم
بدون شک تو رویایی …… آره من هم یه کابوسم
خاطرات رو ورق بزن …… از تو نگاه سرد من
به من بگو آخه چرا …… بگو چی بود گناه من
(پانی)
- تقدیر واست شکستن رو…… رقم زد و من رو ربود
تو موندی و دریا و من …… تو دل این شب کبود
دستت بهم نمی رسه…… ازت یه دنیا دور شدم
فاصله شد یه کهکشون…… رفتم و آرزوت شدم
به آرزو فکر نکن …… تواین شبای سوت و کور
تو حسرت دیدن من…… تو موندی و یه راه دور
فکرم رو از یاد ببر…… دلخوش به بودنم نباش
خاطره هات از یاد میرن …… آروم آروم، یواش یواش!
(بهنام)
خواهش دستای نسیم …… شبو به صبح میرسونه
عاقبت من چی میشه …… تو ندونی کی میدونه
آرزوهام رو خط زدم …… ته ترانه رسیدم
آخر قصه مون اینه …… تو نمیای ، من میمیرم !
کوشش برای شناخت کل عالم از راه تفکر از آغاز کار به واسطه ی اتحاد و تعارض دو تمایل متفاوت انسان پرورش یافته یکی انسان را به سوی عرفان رانده و دیگری به سوی علم اما بزرگترین مردانی که به فلسفه پرداخته اند هم نیاز به علم را احساس کرده اند و هم عرفان و بزرگی زندگی آنان حاصل کوشش در راه هماهنگ ساختن این دو نیاز بوده است
مثلا هراکتیلیوس و افلاطون را در نظر بگیرید افلاطون در جائی می گوید " نمی توان دو بار در یک رودخانه وارد شد ، زیرا آب تازه بر ما جاری می شود" و در میان گفته های هراکتیلیوس می بینیم " ما در یک رودخانه داخل می شویم و داخل نمی شویم ، ما هستیم و نیستیم" از مقایسه ی این گفته که عرفانی است با آنچه افلاطون نقل می کند که علمی است معلوم می شود که تمایلات عرفانی و علمی در دستگاه هراکتیلیوس چه تنگاتنگ با هم در آمیخته اند .
"کی ببینی سبز و سرخ و فور را ......... تا نبینی پیش از این سه نور را"
جوهر عرفان چیزی نیست جز توعی قوت قلب و عمق احساس نسبت به معتقدات انسان درباره ی جهان همین احساس باعث می شود که هراکتیلیوس بگوید :
"خوبی و بدی یکی است " و نیز " نزد خدا همه چیز عادلانه و خوب هست اما آدمها برخی را صواب و برخی را خطا می دانند " ویا " راه فراز و راه نشیب هر دو یک راه است " در مورد افلاطون هم تمایلات عرفانی آشکارا نیرومند تر است از روح علمی مانند مثال غار در کتاب جمهوری که در اینجا مجالی برای بیان آن نیست ولی در آن خوبی و واقعیت حقیقی یکی انگاشته شده است یا درجائی که افلاطون از مناظره ی سقراط و پارامنیدس می گوید که پس از آنکه سقراط شرح می دهد که " برای هر چیز خوبی یک مثال وجود دارد اما نه برای چیزهائی چون مو ، گل و خاک " پارامنیدس به او پند میدهد که " نسبت به حتی پست ترین چیزها هم نظر تحقیر نداشته باش " که نشان دهنده ی روحیه علمی اصیل است چیزی که می توان آن را عرفان منطقی نامید که از زمان پارامنیدس تا هگل و شاگردان جدید او در استدلالات خود تحت تاثیر آن هستند
"این عجیب نبود که میش از گرگ جست .......... این عجیب کین میش دل در گرگ بست"
مثلا در جائی که هگل و به نوعی اسپینوزا نه تنها بدی بلکه خوبی را هم موهوم می انگارند اسپینوزا در جائی می گوید " منظور من از واقعیت و کمال یک چیز است " و در جائی دیگر می گوید " منظور من از خوبی آن خواهد بود که یقین بدانیم که برای ما مفید است" پس کمال ماهیتا به واقعیت تعلق دارد و حال آنکه خوبی بسته به نیاز های ماست و در بررسی فارغ از غرض و نیاز ناپدید می شود چنین تفاوتی میان خوبی و کمال ضروری است یک نوع خوبی دنیوی ، خوبی مرحله ی عمل ، و یک نوع خوبی عرفانی ، کمال ، که متعلق به واقعیت است و هیچ بدی متناظری در مقابل آن قرار نمی گیرد .
مشکل بتوان یک شرح منطقی قابل قبول از این عقیده ارائه داد مگر با پذیرفتن این نکته که خوبی و بدی امور ذهنی هستند در زندگی عملی که ما باید بین دو چیز یکی را انتخاب کنیم و بر دیگری ترجیح دهیم لازم است میان خوبی و بدی تمایزی قائل باشیم که همانند تمام امور مربوط به عمل از نظر عرفان متعلق به عالمی است که عالم موهومات نامیده می شود ولو تنها به این دلیل که این عالم به زمان ، بستگی دارد ولی در عالم کشف و شهود که عمل ضرورت ندارد فراموش کردن این دوگانگی اخلاقی امکان پذیر می شود
" از نظرگاه است این مغز وجود ..... اختلاف مومن و گبر و جهود "
"کفر و ایمان نیست آن جائی که اوست ..... زانکه او مغز است وین دو رنگ و پوست "
این عاطفه ی عرفانی امکان شریف تر و خوش تر و آزادتر زندگی انسان را از سایر راه های دیگر فراهم می سازد و لی چیزی در مورد امور غیر بشری یا درباره ی ماهیت جهان هستی به طور کلی آشکار نمی کند و بیشتر یک طرز برخورد نسبت به جهان است و نه عقیده ای نسبت به جهان
"بنی آدم اعضای یکدیگرند ...... که در آفرینش زیک گوهرند"
خوبی و بدی و حتی آن خوبی والاتری که عرفان در همه جا سراغ می گیرد انعکاس عواطف خود ما هستند بر سایر چیزها نه جرو ذات و ماهیت ان چیزها . فرق بین جهان خوب و جهان بد عبارت است از فرق بین خصایص جزئیات خاص موجود در آن جهانها ست این فرق آنقدر انتزاعی نیست نه بتواند وارد میدان فلسفه شود مانند عشق و نفرت :
اخلاقا دو مفهوم متضاد هستند و حال آنکه از لحاظ فلسفی دو طرز برخورد با اشیاء به شمار می روند که خیلی هم به همدیگر شباهت دارند ، صورت و سازمان کلی آن طرز بر خورد با اشیاء که پدیده های روانی را تشکیل می دهند جزو مسائل مورد بحث فلسفه است اما فرق میان عشق و نفرت صوری و یا سازمانی نیست و لذا به فلسفه مربوط نمی شود بلکه به علم خاص روانشناسی متعلق است .
"با دو عالم عشق را بیگانگی است ...... وندر او هفتاد و دو دیوانگی است"
نوعی علاقه ی اخلاقی ممکن است الهام بخش تمامی تحقیقات ما باشد اما هیچ علاقه ی اخلاقی را نباید در جزئیات تحقیق راه داد و در نتایج انتظار جلوه گر شدن آن را داشت مثلا دیگر کسی از اهمیت اخلاقی یونها و اتمها حرف نمی زند در قدیم می پنداشتند که حرکت سیارات تاثیر مستقیمی در زندگی آدمیان دارد و مردم برای همین ستاره شناسی می کردند چه بسا وقتی این عقیده باطل شد و تحقیق عاری از غرض آغاز شد بسیاری گفتند که دیگر ستاره شناسی شایسته ی دنبال کردن نیست
" لیک چون در رنگ گم شد هوش تو .... شد زنور آن رنگها روپوش تو "
"این جهان جنگ است کل چون بنگری ........... ذره با ذره چو دین با کافری"
این اعتقاد که مفاهیم خوبی و بدی کلید فهم دنی و مافیهاست پس از آنکه از علوم خاص بیرون رانده شد به فلسفه پناه آورد فلسفه ی تکاملی :
فلسفه ی تکاملی به واسطه ی مفهوم پیشرفت با ثنویت اخلاقی بدتر و بهتر بستگی دارد و لذا از آن نظرگاهی که خوبی و بدی را از میان دید خود کنار می زند بر آن مسدود است و از این نظرگاه عرفانی که همه چیز خوب هست نیز بی خبر می ماند
" کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد ..... هر دو خط شد کور و معنی ای نداد "
مشهور است خوشبختی را کسانی که بیشتر جستجو می کنند کمتر می یابند لا اقل در زمینه ی اندیشه کسانی که خوبی و بدی را فراموش می کنند . فقط در پی واقعیت باشند زودتر از کسانی که دنیا را از دریچه ی خواهشهای خود می بینند به خوبی دست پیدا می کنند یعنی فلسفه ای که نخواهد تصور خود از خوبی و بدی را بر جهان تحمیل کند ته تنها به احتمال بیشتر به حقیقت دست خواهد یافت بلکه باید گفت چنین فلسفه ای حاصل نظر گاهی است اخلاقا بالاتر از نظر گاهی مانند فلسفه ی تکاملی هر چند ممکن است تناقض به نظر برسد ولی به هر حال " حذف ملاحظات اخلاقی از فلسفه هم از لحاظ علمی لازم است و هم خود یک پیشرفت اخلاقی است"
از این دسته نظر گاهها به وفور در عرفان ایرانی می توان سراغ گرفت مولانا ، سعدی و ... که باشد برای فرصتی دیگر ولی برای نمونه از نظریات مطرح رساله ای در تفکر " اخوان الصفا " است که بعدها توسط هندیان زیادی وام گرفته شده است : " برای برادران ما ، چنین سزاوار است که هیچ علمی را دشمن ندارند و هیچ کتابی را کنار نگذارند ، و در میان یک مذهب از میان مذاهب دیگر تعصب نورزند مذهب ما همه ی مذاهب را در بر می گیرد و همه ی علمها را گرد می آورد "
" جهان و هر جا و بیجا را ........................ غرق در نور آسمانی "
در همه ی تجربه های شخصی مان خوبی هایی که ما باید به یاد داشته باشیم خوبی هایی است که پدید آوردن آنها در حد قدرت ما باشد ، یعنی خوبیهای مربوط به زندگی خود ما و مربوط به طرز برخورد ما با جهان ، نه مانند حواله کردن همدیگر به غیب وآرزوی داشتن ... اصرار در اعتقاد به تحقق خارجی خوبی نوعی زور گوئی است که در عین حال آن خوبی خارجی را که مطلوب ماست نمی تواند تامین کند بلکه می تواند آن خوبی درونی را هم که در ید اختیار ماست سخت به مخاطره بیاندازد و ان حرمت نسبت به واقعیت را که هم بهترین جنبه ی فرو تنی است و هم جنبه ی ثمر بخش مزاج علمی است از میان بردارد
علوم شهروندی Citizen Science
دوباره رفتم سراغ عشق اول زندگیم ریاضیات ، فیزیک و نجوم ...
سال سوم دبیرستان بودم توی نمایشگاه کتابی در سنندج چشمم خورد به یه کتاب جیبی ظاهرش خیلی جالب نبود کهنه بد خط و پوسیده اما همون صفحه ی اولش من روجذب کرد اون کتاب نظریه ی نسبیت انیشتن بود و آنچنان من رو به خود جذب کرد که اون ترم غیر از ریاضیات و فیزیک تقریبا تو تمام درسهام افت داشتم همون سال که هیچکس تو شهرما نمی دونست المپیاد چند تا پ
! داره تو المپیاد فیزیک غرب کشور سوم شدم یادمه یک ترم کامل پیش دانشگاهی رو به مدرسه نرفتم و فیزیک ، ریاضی و نجوم مطالعه می کردم و همه فکر می کردند ترک تحصیل کردم گذشت و گذشت تا دست روزگار کاری کرد که یک دانشگاه بخصوص ! که من اسمش رو میگذارم دانشگاه زندگی مسیر زندگیم رو عوض کرد دانشگاهی که البته مدرکش برخلاف مدارک دانشگاهی ما واسه آب خوردن در کوزه صادر نمیشه و معنایی داره ، دو هفته پیش با همکلاسیهای دانشگاهیم رفته بودم کوه بعد از چندین سال بالاخره باهاشون رفتم چند تا از دوستام واسه ادامه تحصیلشون رفتن اروپا و آمریکا ، تقریبا نیمی از همکلاسیام دارن تو دانشگاه تدریس میکنن و خوبه بدونید هیپکدوم نه استعداد من رونداشتند و نه مانند من همزمان کار می کردند ولی زندگی اینقدر پستی بلندی داره که کسی نمیدونه چی پیش میاد شاید اگه یک تست دینی یا عربی رو در سیستم بیمار کنکور جابجا میزدم .... بگذریم میخواستم یکسری موضوعات واقعا جالب رو مطرح کنم که به اینجا کشیده شد
قبلا درباره ی علوم شهروندی شنیده بودم در برنامه ی آسمان شب ، ولی تو این مدت که تنهایی خیلی سخت شده برام و به لطف قطع منظم برق تو منطقه ی بلوار شهر زیبا که هر شب از ساعت ده تا دوازده است ( میگم نمردیم و بالاخره یه برنامه دیدیم تو این کشور که منظم اجرا بشه !!
) چند تا مقاله که پرینت گرفته بودم رو خوندم و بیشتر در این مورد که تحولی در علوم است اطلاعات کسب کردم
علوم شهروندی به علومی اطلاق می شود که شما در هر کجای دنیا و با هر مقدار انرژی که صرف می کنید می توانید در پیشرفت آنها نقشی موثر داشته باشید و لازمه ی آن داشتن یک کامپیوتر و نرم افزارهای مربوطه و اتصال به اینترنت است
مرحله ی اول تعیین سطح علمی شماست برای اجازه ی نشر مطالب در هر زمینه ای که علاقمندید می توانید شرکت نمائید و اگر در بار اول نمره ی لازم را کسب نکردید جای نگرانی نیست چون تا هر زمان که به آن سطح برسید می توانید در آزمون شرکت کنید بعد از آن دیگر شما جزوی از آن پروژه ای هستید که انتخاب کردید و می توانید یافته های خود با تمام دنیا مقایسه کنید نرم افزار مربوطه را نصب میکنید و از آن به بعد اوقات آزاد کامپیوتر شما در خدمت پیشرفت علم قرار می گیرد من چند سایت مادر رو به همراه نمونه هایی که خودم هم در اونها شرکت دارم رو معرفی میکنم که بعدا سعی میکنیم با کمک هم یک مرجع از اونها رو تهیه کنیم
علاقمندان به نجوم کمربندهاشون رو ببندند چون می تونند به تمام کهکشانها سفر کنند
اولین جایی که شخصا خودم ثبت نام کردم موضوعی که من انتخاب کردم سیاه چاله ها هستند لطفا کسانی که در این زمینه علاقمندند و شرکت کردند با من تماس بگیرند
جستجو برای امواجی در کهکشانها که دارای نظم خاصی هستن که امکان وجود نوعی حیات و هوشمندی را می تواند ثابت کند و برای هر کدام از ما این امکان را فراهم می کند که ما آن امواج را پیدا کنیم پس معطل نکنید فقط با یک کلیک می توانید به یک دنیای ناشناخته برسید

درباره ی چشمان باز کاملا بسته ...
در سکانس افتتاحیه فیلم آلیس از بیل می پرسد که سر و وضعش چطور است و بیل بی آنکه به او نگاه کند میگوید عالی است ، فوق العلاده است آلیس می گوید تو حتی نگاه نمی کنی؟ بیل نگاه نمی کند چون فکر می کند همسرش را می شناسد و فیلم قهرمانش را در در مسیر وقایع غیرمنتظره ای قرار می دهد تا بیاموزد به جهان دور و برش طور دیگری نگاه کند .... بیل می آموزد نگاه کند ما هم بیاموزیم ...
یکی دیگر از شاهکار های کوبریک که در مورد آن شخصا خودم ساعتها می توانم بنویسم از مسائل سکس و زناشوئی گرفته تا پراگماتیسم ، تاکید بر مفاهیمی چون پوشیدگی و برهنگی ، چشمان باز و بسته ، مفاهیمی چون رویا و واقعیت و جنبه های چون وویریسم "voyeurism" ولی الان نمی خواهم این کار را انحام دهم اما همانطور که احتمالا متوجه شدید نکته ی اصلی فیلم که اصلا انگیزه من از نوشتن این مطب هم پاراگراف بالا بود بگذریم باید یاد بگیرم که تابستان فقط یک فصل است همانند دیگر فصلها نه کمتر و نه بیشتر ...

با اعتراف آلیس وضعیت خوانواده از تعادل خارج می شود و نوعی آشفتگی به وجود می آید دغدغه های بیل با تصاویری ذهنی سکس همسر او با افسرناشناس هرچند همچین اتفاقی عملا هرگز بوقوع نپیوسته و تلاش بیل برای تلافی عمل و خیانت متقابل ، اظهار علاقه ی دختر پیرمرد ، رفتن به آپارتمان دختر و رفتن به آن مهمانی وسوسه انگیز در کنار دغدغه ی کشف آن مهمانی و اینکه آنها چه کسانی بودند و چه بلایی سر دختر می آید که بلافاصله با خواب آلیس در هم تنیده می شود با هم بودن خیانت و معما شاید معمای ما آدمها باشد معمای چگونه نگاه کردن به زندگی معمای مهمانی با ناپدید شدن نایتینگل و خبر مرگ دختری که بیل نجات داده بود جلوه ای تراژیک دارد جلوه ای که از تغییر در شناخت حاصل می گردد منتها شناخت این معما در جهت رسیدن به استیصال در شناخت مکانیزم وقایع ... مرموز ماندن قضیه مهمانی در واقع تاکید بر این مفهوم دارد و بیل در آخر بی آنکه از مکانیزم مرموز دنیائی که در آن زندگی می کند سر در اورده باشد به نوعی تسلیم آن می شود
بیل از یک آدم با اعتماد به نفس فراوان که بر همه ی امور دور برش تسلط دارد فاصله می گیرد چیزی که خیلی ها آن را درک نمی کنند و انتظار دارند هر اتفاقی در زندگی بیافتد مثلا مرگ دوستانشان زندگی همان مسیر خود را پیش ببرد و زندگیشان دست خودشان باشد و این فیلم نظری غیر از این را بیان میکند بیل حال دیگر آموخته که به همسرش به عنوان شخصیتی برابر با خودش و حتی برتر نگاه کند وقایع فیلم او را از مرتبه ی خدایگان پائین می آورد و در مرتبه ی انسانی ناتوان و تسلیم پائین می آورد چیزی که به شکل کاملتری از فلسفه ی ابر انسان نیچه در دیگر شاهکار کوبریک اودیسه ی فضائی آمده است اما درآخر این فیلم فقط انسانی را نشان میدهد که اعتراف می کند خیلی چیزها را نمی داند و باید بپرسد ، لحن شوخ و بازیگوشانه ی همسر او نیکول کیدمن در آخر فیلم در هنگام خرید هدیه ی کریسمس برای دخترشان در برخورد با حالت کاملا جدی تام کروز نشانه ی آگاهی او ازتحول همسرش دارد
فیلم ظرافتهای بسیاری دارد نکاتی دارد که همانطور که گفتم بسیار می شود در مورد آن نوشت و در اولین فرصت این کار را انجام می دهم اما برخی ازاین ظرافتها با فقط با چند بار دیدن فیلم دیده می شود مثلا هنگامی که بیل روزنامه ای را باز می کند و در آن خبر مرگ دختر را می خواند تیتر بزرگ صفحه ی اول روزنامه که رو به ماست این است : Lucky to be alive"خوش شانسی که هنوز زنده ای " کنایه ای از موقعیت بیل که از موقعیت ابتلا به ایدز و یا به قتل رسیدن در مهمانی نجات یافته است
فقط چند نکته در مورد ساختار فیلم که دوستان سینما تئاتری از من ایراد گرفته بودند که وقتی در مورد فیلم بحث می کنی بیشتر مفاهیم رو مد نظر داری چیزی در مورد ساختار سینمائی فیلم نمیگی دیدم راست میگن هر چند درجواب همیشه گفتم که این کار تخصص و صلاحیت می خواد که من ندارم ...
اگر کل وقایع فیلم را به دو بخش تقسیم کنیم قبل از مهمانی و بعد از مهمانی که در این صورت خیلی از اپیزودهای این دو نیمه با هم دو به دو قرینه می شوند مثلا سکانس رفتن بیل به آپارنمان دختر بار اول و دوم و یا گرفتن و پس دادن لباس مهمانی و .... در واقع الگوئی که در آن بیل از خانه و خانواده دور می شود و بعد دوباره به سوی آن باز میگردد
نکته ی دیگر نیمه کاره ماندن تمام کنشهاست در نیمه ی اول فیلم رقص آلیس با مرد ناشناس ، گفتگوی بیل با مانکنها ومنصرف شدن بیل از سکس با دختر خیابانی ..... از همه مهمتر حضور بیل در مهمانی که با لو رفتن او نیمه کاره رها می شود اما در نیمه ی دوم فیلم همه ی صحنه ها بدون تداخل پیش می روند اگر در تم اصلی فیلم یعنی مسائل جنسی بررسی کنیم آیا نیمه کاره ماندن کنشها تجسم نیمه کاره بودن ارضای قهرمان فیلم نیست ؟
قسمتي از يکي از نوشته هايي است که يکي از اين نيمه شبها نوشته ام در هنگام پياده روي در بلوار زيباي شهر زيبا بعد از يک ساعت وبگردي و بعد سعي کردن براي فراموش کردن موضوعی به واسطه ي تماشاي فيلم بوداي کوچک ساخته ي برناردو برتولوچي و تعمق در فلسفه ي مرگ در بوديسم جداي از تناقضاتي که دارد صرفا براي تجربه کردن آرامشي هر چند زود گذرالبته همراه با خواندن داستان آموزنده ي زندگي کالپاترا زن اسطوره ا ي مصرباستان ...
نمي دانم شايد اصلا ارتباطي با هم ندارند شايد فقط نوشته ايست در يک وضعيت روحي نامناسب…
بعد از ماه ها بيشتراز يک هفته است که دوباره رفتم سراغ الکل ، سيگار و … و رفتن هر روزه پيش دکتر باقري او هم که جديدا فقط بلد است بگويد اگر دوباره به همان روند برگردي يکي از همين روزها ميميري…
نمي دونم اصلا شايد هيچ مهم نباشد ولي حقيقتي وجود دارد در زندگي همه ي ما آدمها انسانها ي ديگري هستند که در زندگي ما تاثير گذارند ("هر انساني از ديگران ساخته شده است و ديگران از او" ... سارتر) باور اينکه ما پس از مرگ تمام نمي شويم يک چيزي از ما باقي مي ماند کسي نمي داند چيست شايد انرژيمان يا تارهاي عصبي مان شايد احساساتمان يا عقايدمان ، آثارمان شايد هم … کسي چه مي داند به دکتر باقري گفتم زمان مرگ شايد مهم نباشد ولي اينکه زندگي و يا مرگ در زندگي چند نفراثرگذار بوده بسيار مهم است به طور مثال براي خانواده مصيبتي باشد که تا سالهاي سال زندگي آنها را تباه کند هر قدرهم به خاطر آنها سختي کشيده باشيد تا آنها زندگي بهتري داشته باشند ولي قطعا زنده ماندن در اوج بدي وبي اثري براي آنان قابل تحمل تر است از مرگ ولي در مورد شخص ديگري که دوست داريد در زمان حيات شما همچون احساسي نسبت به شما داشته باشد نمي دانم بگذريم ... بعضي وقتها فکر مي کنم خداوند فراموشي را براي آن درست کرده است که بتوانيم چيزهايي و آدمهايي را فراموش کنيم ولي گاهي اوقات يک عکس ساده ، يک نوشته ي خيلي کوتاه شخصي از کسي که فکرمي کنيد براي هميشه در قلب شما ماندگار است باعث مي شود شما به اعماق ذهنتان برويد در کوچه پس کوچه هاي خاطراتتان آن چيزي که هيچ کس نمي تواند از شما بگيرد بنشينيد و به ياد آنها اشکي بريزيد ....

درباره ی هنر ...
هنر یک طبیعت ثانوی است و به همان اندازه اسرار آمیز است ، ولی چون ریشه آن در قوه ادراک قرار دارد ، بیشتر از طبیعت ثانوی قابل فهم است گوته
آیا دقت ریاضی و منطق خاصی که در یک معادله ی فیزیکی وحود دارد ، در یک اثر هنری وحود دارد؟
هنرمند مانند یک دانشمند ادراکات خود را جمع نمی کند تا استفاده خاصی ازآنان بکند او غرق در اجساسات و عواطف ، متاثر از الهام های شهودی و ادراکات غیر مستقیم از واقعیات وبا لحاظ اصل زیبایی به خلق اثر هنری می پردازد وجود و هستی آنگاه که به مرحله ی استفاده ی عملی صرف می رسند به موجود وهست تقلیل می یابند اما در یک اثر هنری این مرجله اصلا موضوعیت ندارد وما با ذات ناب هستی مواجهیم ، هنرمند با استفاده از قوه تخیل خود به طراحی نمایی از دنیای بکلی متفاوت اما بر اساس طرحی از همین جهان می پردازد
ذهن آدمی همواره زمانی را در دنیای تخیلات پیچیده سپری می کند تا میدان عمل وسیعتری را برای مانور داشته باشد و هنرمند تنها کسی است که می تواند این نیاز را با خلق یک اثر هنری براورده کند به قول رمانتیکها موضوع راستین هنر امور نا متناهی است انتقال از درون به بیرون از باطن به ظاهر و اشاره ای به بی نهایت همانطور که بوآم گارتن مبدع علم زیبایی شناسی به تعبیری میگفت هنر با آفریدن جهانی خیالی و اسطورهای که واقعی تر از خود واقعیت است انجصارگری واقعیت ثبت شده را به مبارزه می طلبد تا تعیین کند واقعیت اصیل کدام است ، حتی کانت هم معتقد بود که تخیل از نظام ویژه ای برخوردار است .
هنرمند حتی اگر در خلق آثار هنری از معلومات معمول خویش بهره جوید ، همواره در یک فراگرد کامل دیگر آنها را از صافی احساسات که متراکم از روابظ علی است عبور می دهد و درک این نکات از یک اثر هنری بسیار اهمیت دارد به قول شوپنهاور توانایی درک هنر و ژرف اندیشی در آن نشانه علامتی از وحود نبوغ است
رومن رولان می گوید : قالبهایی که هنر به کار می بندد ،نشانه هایی ضروری برای بیان ژرفای فساد ناپذیر وجودند آنکه تشانه ها را با وحود و قالب را با روج اشتباه بگیرد ،شاید بتواند خود را هنرمند بنامد اما از نژاد هنرمندان نیست...
مانند هنر عشق ورزیدن اصولا هنر زمانی آغاز میشود که انسانی به قصد انتقال احساسی که خود انرا تحربه کرده است آنرا بر انگیزد و بیان کند هنر باید بتواند حس زندگی را دریافت کند وشخص دیگری را نیز وادارد تا آن را حس کند .ولی کسانیکه بارها و بارها در زندگی خود با ادعای عشق به بروز این احساسات به افراد مختلف پرداخته اند به جایی برسند که زیرعنوان هر چتری ، با تمسخر از آن یاد کنند ، بیماری که من اسم آن را می گذارم از خود بیخود شدن این گونه افراد هرگز قادر به درک چنین هنری در زندگی نبوده اند
در واقع اگر بپذیریم که هنر گوشه ای از طبیعت است که از خلال نهاد فطری هنرمند روئیت شده آنگاه تعمق هنرمند در خلق اثر هنری به معنای نزدیکتر شدن او به قانون و نظم ذاتی طبیعت خواهد بود شاید به همین دلیل نیچه معتقد بود که وجه تمایزی در بین هنرها نیست عرصه بیکرانه ی احساسات و عواطف و منطق ویژه ای که در روابط علی پیچیده ی عالم ورفتارهای آدمی ناگفته و پنهان می ماند ، روئیاهای صادقی که منطق خاص خود را دارند، منطقی مبتنی بر خیال .... ادامه دارد
خلاصه ای ازنظریات مختلف درباره ی منشا پیدایش هنر
نظریه ی بازی
معتقدند که انسان به عنوان موجودی زنده همواره انرژی های اضافه ای دارد که به نحوی باید آنها را آزاد کند. هنر به فنوان یک بازی این نیاز را براورده می سازد اسپنسر، شیلر، کانت ، کروچه ، گویو و منینگر جزو این دسته هستند که معتقدند بازیهای کودکانه جلوه هایی از هنر را ارائه می دهند افکاری که کودکان در خیال خود می پرورند و بدون هرگونه تمرین آنها را در شکل ابتدایی به نمایش می گذارند
شیلر : آدمی بازی نمی کند مگر هنگامی که حقیقتا آدم است و حقیقتا آدم نیست مگر وقتی که بازی میکند .مبنای کامل هنر زیبایی شناسی و مشکلتر از آن هنر زندگی.
نظریه ی تصعید
یک نظر روانکاوانه است که از سوی فروید مطرح شد و مورد استقبال قرار گرفت او میگفت اخلاقیات و ارزشهای حاکم بر جامعه مانع آن می شود که فرد به طور عادی به هر نوع گرایش و نیازی که دارد بدون دغدغه و نگرانی پاسخ دهدو این امیال مجموعا در ناخوداگاه انبار می گردند اما به محض ایجاد زمینه ای فرد از ان نیروها آزاد میشود از نظر او رویا نیز همچون هنر ازجمله نتایج ساز وکار تبدیل محسوب می شود
نظریه تزئین
یک نظریه زیست شناسانه که توسط داروین و پیروان او توضیح مناسبی برای منشا هنر بود و به آن نظریه تزئین و میل جنسی می گفتند به اعتقاد این گروه حیوانات و انسانها برای جلب نظر جنس مخالف ، ابقای نسل و ارضای میل جنسی اقدام به بهره گیری از تزئینات و هنرهای جذاب میکنند. میگویند هنر زمانی آغاز شد که مرغ آلاچیق نخستین آلاچیق را برای جفت محبوب خود ساخت.
نظریه زیبایی جویی
شکل کلی تر و عمیق تر از همان نظریه تزئین را ارائه می دهد و در نهایت به نظریه بازی بر میگردد دو دیدگاه در مورد این نظریه وجود دارد که هر کدام مقوله ی مفصلی هستند ولی کانت به طور کلی این نظریه را این گونه مطرح می کند : در حقیقت عنوان هنر را باید به چیزهای نسبت داد که در آزادی و بدور از جنبه های انتفاعی و مقدمات سودجویانه قبلی بوجود آمده باشند ، بدین معنی که پدید آمده ی اراده ای هستند که منشا و اساسشان تشفی حس زیبایی پرستی است. و اما دو دیدگاه :
اول کسانی که معتقدتد زیبایی جویی منشا متا فیزیکی دارد و انسان به گونه ای فطری در حالتهای خاص شهودی از زیبایی مطلق ، خدا، کسب میکند هگل می گوید : مطلق نخست به صورت بی واسطه در زیر پوشش اشیا حس پذیر پدیدار می گردد و در این مقام به صورت زیبایی دریافته می شود و یا موزلی که می گوید زیبایی در روان آدمی یافت می شود ، طبیعت ما را از آنچه مقدس و الهی است با خبر می سارد و هنر مظهر مرموز این چیز مقدس و الهی است.
گروه دوم زیبایی را معلول گرایشات جنسی و تلاش برای لذت مادی قلمداد می کنند دوگورمون می گوید : اگر معنی زیبایی را از قورباغه ای بپرسیم می گوید جفت او که در سر کوچکش دو چشم گرد دارد وشکم زرد و دهن پهن و پشتش قهوه ایست و یا جمله ای از پافنوس در تائیس: من زیبایی زن هستم ! ای دیوانه ی بی شعور چگونه می خواهی از من بگریزی ؟ هر جا بروی نظیر مرا درشکوفندگی گلها، پرواز کبوتران و صدای جویبارها خواهی یافت ، اگر دیده بر هم نهی مرا در خود خواهی یافت ...
نظریه انتقال احساسات و حالات به دیگران
از دیدگاه برخی همان نیازی که علت به وجود آمدن زبان بوده است در سطح پیشرفته تر و پیچیده تری منشا بوجود آمدن هنر نیز هست افلاطون از جمله نخستین کسانی است که این نظریه را مطرح کند : هنر را باید در غریزه ی طبیعی ابراز و بیان احساسات و حالات درونی جستجو نمود.یعنی از نظر افلاطون هنر زبان دومی است که علت وجودیش نیاز به بیان احساسات است و یا متفکر بزرگ روسی لئون تولستوی می گوید : هنر یکی از دو وسیله ی ترقی بشریت است انسان از راه کلمات افکار خویش و به یاری نقوش هنر احساسات خود را با همه ی آدمیان در میان می گذارد و هنر از جایی شروع می شود که انسانی به قصد انتقال احساسات به یاری علائم معروف آنرا بیان می کند
نظریه جادو
این یکی از جدید ترین نظریاتی است که در مورد خاستگاه هنر وجود دارد و معتقد است انسان ابتدایی برای چیره شدن بر دشمنان و محیط پیرامون خود به جادو و افسون پرداخت مثلا وقتی در خواب به مکان دوری می رفت و در بیداری میدید سر جای خود است و یا فردی که مرده بود را میدید نقوشی را حکاکی می کرد و مجسمه ای می ساخت و یا در تاریکترین وخطرناکترین بخشهای یک غار که کسی به فکر خلق اثر هنری نمی افتد تصاویری از حیوانات را حک می کردند به این باور که سلطه ی جادویی بر همان حیوان که در فضای باز شکار کرده ، داشته باشد و بطور کلی برای تسلط بر عین خارجی آن نقش و تصویر بوده است
بنابراین بر این اساس هنر در حقیقت معلول نیازهای مادی بوده است و جنبه ی کارکردی داشته است گر چه بعدها جنبه ی معنوی به خود گرفته و در اشکال گوناگون به صورت تخصصی در آمده است همانطور که رایناخ می گوید : وقتی امروز از سحر هنر صحبت می کنیم باید بدانیم اغراقی در کار نیست ...
قول داده بودم سعی کنم هفته ای یک بار بنویسم ولی بالاخره بعد از سه هفته تونستم یکی از مطالبی روکه نوشته بودم تایپ کنم دو هفته پیش که از سفر برگشتم می خواسنم این مطلب را در زشت وزيبا بذارم ولی یک هفته ی تمام یک ویروس مهربون مهمون بدنم بود (اونم از نوع سرزده و ناخونده !) که حسابی ما رو خجالت داد بعد از اون هم که مارو پله بازی کردن تو ادارات و هی بالا رفتن وپایین اومدن واسه چند عدد امضا وبعدشم گشتن دنبال دفتر با این قیمتهای نجومی بگذریم ...
از دوشنبه ی این هفته هم که از بعد از ظهرتا اواخر شب جشنواره ی تئاتر دانشجویی بودم که فردا مراسم اختتامیه اون در تالار اصلی مجموعه ی تئاتر شهربرگزار میشه ، چندین کلیپ ، عکس و مطلب در مورد جشنواره آماده کردم که بعد از برگشتن از مراسم فردا اونها رو دسته بندی میکنم وآپلود میکنم الان دوست دارم در مورد موضوع دیگه ای با هم صحبت کنیم که در سفر نوشتم در ضمن خیلی از این مطالبی که برای من ایمیل میکنید رو بهتره در بخش نظرات بگذارید تا بقیه هم بتونند نظر و تجربیا ت خودشونو که خیلی هم اهمیت دارند در اون موارد بیان کنند
احساس میکنم یک عالمه حرف تو دلم سنگینی می کنه نمی دونم شاید چون مدتهاست با کسی درد دل نکردم این احساس رو دارم ...
وقتی همه خوابیم ...
زمانی ما کامل بودیم بعد دوپاره شدیم و اینک بوسیله عشق خواستار آنیم که دوباره کامل گردیم و این هم به تجربه ی اخلاقی و هم به تجربه ی زیبایی شتاسی ما روشنی می بخشد.
به نظر من انسانی که سختی های عشق را قبول نکند و انتظار اتفاقهای خوشایند و نا خوشایند آن را نداشته باشد انسان کاملی نیست و نابالغ است عشق یه حقیقت است ولی باید دانست صرف دانستن یک حقیقت توانایی انسان را بالا نمی برد بلکه توانایی جستجوی حقیقت است که اهمیت دارد وتکامل روز افزون منوط به تلاش در این جستجوست و به سبب رنجی که در این جستجوست ارزش آن معلوم می شود تملک چیزی جز سستی و تنبلی به بار نمی آورد انسان تا آن زمانی که در راستای این تلاش است مرتکب اشتباه میشود و جلوگیری از شور وشوق و اشتیاق و نشاط این تلاش در واقع تجویز مرگ است (همانند آدمهایی که تمام عمر خود را در پشت یک میز ویا داخل یک مغازه سپری می کنند تا پولی بدست بیاورند پولی که بشر آن را برای راحتی خود درست کرد ولی الان آدمها را اسیر کرده و در بسیاری موارد معیار سنجش اخلاقی شده است ).
همه ی آرزوهای ما از جمله پایدار ماندن یک عشق و یا خوشبختی معشوق در آمیختن با جهان بدست می آیند ولی آنهایی که واقعیتی را نمی پذیرند( مانند دلسرد شدن و یا بطور کلی دل بریدن معشوق وجذب کسی دیگر شدن) و یا از پیش می خواهند که همه کس و همه چیز موافق خواهشهای آنها باشد توانایی این آمیزش را ندارند و در هر حالت چه در کنار یکدیگر باشند وچه مدتها دور از هم و بی خبر از یکدیگر هر کدام که آن را نپذیرد دچار آسیبهای روانی می شود بطور مثال تلاش برای نگه داری آنچه که هست به نوعی تعصب می انجامد و چون هرگونه تلاشی در گذشته برای از بین بردن آن ناکام مانده فرد گمان می کند خیلی ارزشمند است در حالی که همانطور که گفتیم جای وابستگی به آن دیگر وجود ندارد(در باره ی این آسیبهای روانی بخصوص مازوخیسم مطلب بسیار است ...)
زندگی در این حالت وابستگی را میتوان به یک دف تشبیه کرد اگر چند نفر این دف را به دست بگیرند آهنگ دلنشینی از آن دف نواخته نمیشود هر کدام از ما جزوی از هستی بیکران هستیم پس برای رسیدن به آن وحدت هستی و هارمونی که آن دارد باید هر کس دف خود را بنوازد و گوش آزار بودن و یا خوش صدا بودن آن برای شما نباید مایه ی عذاب گردد به قول نیچه "هر کس آنی می شود که هست" (رنگها نتیجه ی عمل نورند)
حتی آدمهای بیچاره ای که فکر می کنند با خراب کردن زندگی دیگران و اهمیت ندادن به آنها زندگی بهتری برای خود می سازند و برای رفاه بیشتر خود شرارت می ورزد درنظام کیهانی به تحول و تکامل مدد می رسانند.
وقتی عاشق کسی هستید همیشه از او انتظار عشق دارید ولی باید پرسید آیا این انتظار و عملی شدن آن با توانایی معشوق برای تلاش در جهت خوشبختی خودش که معیارهایش هم در طول زمان دستخوش تغییر می شوند تداخلی پیدا نمی کند؟اگر پاسخ منفی باشد آنگاه می توان به آن همان اسمی داد که همه میگویند عشق،عشقی زمینی در جهت تکامل،خوشبختی در کنار نیمه ی گمشده ولی در غیر این صورت این انتظار درست همانند انتظار صداقت در دوستی با همه است درحالی که شما هیچ دوست صادقی ندارید!
در چنین حالتی چه باید کرد؟
آیا همانگونه که رواقیون معتقدند سعادت مستلزم آنست که عواطف و احساساتت محدود شوند از آن تجربه درسی گرفت و دیگر به عشق زمینی دل خوش نکرد؟
از عواطف استفاده کنیم بدون آنکه اسیر آنها شویم؟
و یا باز هم به خود بگوییم که عشق مثل رسیدن عسل شیرین است ، و هنوز نشانی از کسی هست که دوری ، ندیدن و یا نبودن شما برایش ناراحت کننده است و دلتنگ شما میشود؟!!
جنگیدن با خواهش دل دشوار است و هر چه دل بخواهد به بهای روح بدست می آید.
ولی آخر مگر می شود چندین بار عاشق شد؟
عقل یا شهود؟
مساله ای که خیلی وقته فکرم رو مشغول کرده سعی کردم بروی کاغذ بنویسم مثلا یکی از موضوعاتی که برای همه ی ما پیش می آید اینست که خیلی وقتها شما منتظر اتفاقی هستید در حالی که در دنیای بیرون هیچوقت نمی افتد ،در واقع بینشی که از یک احساس به شما دست میدهد خیلی از مواقع بر خلاف آن تصوری که ایجاد میکند درست از آب در نمی آید.
غریزه یا شهود در واقغ آن بینشی است که ما را در ابتدا به اعتقاداتی می رساند که عقل باید یا آن را رد کند و یا تائید که البته تائید به این معنی که با اعتقادات دیگر ما که خود آنها هم غالبا از همچون اجساسی بدست می آیند موافق باشد .
برگسون می گوید "شهود آن نوع همدلی است که انسان خود را در درون چیزی قرار دهد تا آن را بشناسد نه اینکه دور آن بگردد" ، ولی داشتم فکر می کردم مثلا در مورد معشوق غالبا فرد عاشق گمان می کند در روح وبدن معشوق قرار دارد و آنرا کاملا میبیند و می شناسد ولی در نهایت معلوم می شود که روش کور وکند عقل قابل اعتماد تر است و یا حتی مثلا در مورد شناخت خویشتن که از راه شهود است و نه تحلیل دربسیاری موارد دیگران خصایصی را در سرشت شخص میبینند که خود شخص نمی داند و یا دوستی و دشمنی با کسی ،که احساس می شود ولی چاپلوسی مانع آن بینش درست می شود.
پس می بینیم درست است که شهود همراه یقینی است که در عقل نیست ولی احساس نیز مانند عقل در معرض خطاست و فقط عقلی ضعیف این را نمی پذیرد و این چیری است که همه باید تجربه کنیم تا بفهمیم تازه اگر در این بین دچار بیماریهای روان پریشی نگردیم چون در آن صورت بیرون آمدن از آن فضای احساسی و رشد دادن عقل ضعیف خود که در تعارض میان غریزه دچار تعصب نیز شده بسیار مشکل است (لطفا شما هم تجربیات خود را دراین مواردبیان کنید).
به هر حال با اینکه حتی در قلمرو منطق هم همین احساس ماست که چیزهای تازه را کشف می کند و عقل بیشتر یک نیروی هماهنگ کننده و اداره کننده است نه آفریننده و از عهده ی اموری بر می آید که آن امور به آنچه در گذسته تجربه شده اند شباهت داشته باشد و در هر لحظه که یک چیز تازه هست که به کمک تصورات عقلانی نمی توان تماما بیان کرد و آشنائی با آن محیط فقط از طریق حواس حاصل می شود وچیزی که این معرفت تازه به ما می دهد احساس است ولی تصور کنید ماکیانی که یک گله اردک دنبال خود دارد بی شک صاحب قدرت شهودی است که او را درون جوجه ها قرار داده ولی وقتی جوجه ها خود را به آب می اندازند همه ی آن شهود مو هوم می ششود و ماکیان در کنار آب تنها می ماند(در برنامه ی جالب مستند4-سه شنبه شبها از شبکه 4سیمای خودمان از این دست مثالها زیاد دیده می شود). شهود در واقع یکی از جنبه های رشد غریزه است و در محیط آشنایی خیلی هم شایان تحسین است ولی همین که محیط طوری تغییر کند که مستلزم یک نحوه ی خلاف عادت باشد ، شهود درمانده می شود .
در بسیاری از این جهان بینی های روحانی شهود را ابزاری برای سرکوب علم کردند که خطری برای عقاید آنان بود همانند نهضت روسو و نهضت رمانتیک در اروپا که پرچم برتری غریزه بر عقل را برافراشتند وسرامد آنان برگسون شهود را به مقام یگانه حکم حقیقت ارتقا داد ولی لازمه ی فلسفه ی یک جهان بینی و توفیق در آن رهایی از زندگی غریزی و هر بیم و امید دنیوی است که در آن عقل پیش می افتد و نظرات بدون تحلیل رد می شوند مثلا : فقط به واسطه ی عقل است که مااز وجود تنازع بقا و سابقه ی حیاتی انسان آگاه می شویم .
در نهایت باید گفت برتری های این نوع جهان بینی ها را نمی توان نادیده گرفت وسعت بحر تفکر ،سعه صدر،رهایی از اشتغالات علمی و ... که در بعضی مکاتب در انطباق با قلمرو اندیشه مورد استفاده قرار گرفته اند که خود مقوله ی جداگانه و مفصلی است و احتیاج به مطالعه ی بیشتر وتحقیقاتی دارد که اگر عمری باشد و خداوند یاری دهد راجع به آن هم می نویسم ولی به عنوان مثال در تجربه ی شخصی خودم در عشق، احساس غریب غیر واقعی بودن چیزهای عادی و حالت بریدن از امور روزمره و در واقع نفی عقل که در آن استحکام دنیای خارج از میان میرود می تواند چراغ راهی برای رسیدن به حکمت بالاتر باشد گرچه پذیرش مثلا از بین رفتن یک عشق مشکل است و تبعات آن شاید سالها در زندگی تاثیر منفی بگذارد ولی در نهایت کنار نهادن پرده ایست که احساس ما بر واقعیتی کشیده که در تمام کائنات در دسترس است و بسیاری از مردم قادر به کنار نهادن این پرده نیستند و در همان حال باقی می مانند .
قسمت اول:
داخلی-روز
در یک کوپه کوچک ۴نفره نشسته بود در قطاری از اهواز به سمت تهران تنها در کنار پنجره ای که می دید چطور دنیا از جلوی چشمان او به سمت عقب حرکت می کرد انگار لجظات عمرش همچون درختان و کوههای کنار ریل قطار به سمت گذشته بر می گشتند ...(ادامه بزودی در همین پست)
بودا که بود؟ چه ميگفت؟
اکثر مردم غالبا بودا را يک فرد مي دانند اما در الهيات فرهيخته ي بودايي بودا نوعي اصل است که در زمانهاي مختلف خود را توسط شخصيتهاي مختلف (که خصوصيات فرديشان به هيچ وجه مهم نيست ) متجلي مي سازد در واقع بر طبق اين اصل سيد هاترتها گئوتاما،بنيان گذار مکتب بوديسم حقيقتا در 563 سال پيش از ميلاد در طايفه ي ساکيا (که بعدها لقبي از همين اسم گرفت ساکياموني – حکيم ساکياها)متولد نشده بلکه او نيز مثل هر کس ديگري کرارا متولد شده و در واقع سه کالپاي کامل(3 ضربدر 10 به توان 15 سال) طول کشيد تا بوداي آينده تمامي فضايل را کسب کند در واقع آنها معتقدند جايگاهي که آدمي در يک زندگي کسب ميکند معيار تعيين موقعيت او در زندگي بعدي است و بودا در 3 کالپا به روشنايي و تن شکوهمند رسيد که از محدوديتهاي تن معمولي رنج نمي برد و مي تواند در فضايي کمتر از يک دانه ي گندم حرکت کند و در عين حال با سه گام به ملکوت برسد (برگرفته ازخدايان سه گانه در اسطوره هاي هندي : برهما پاي ويشنو را ميشورد تا با برداشتن سه گام کيهان را بسازد که اوخود گردونه ران شيواست –خورشيد در چرخش يک سال)
مکتب بوديسم رستگاري را امري عملي مي داندو تامل و تفکردرباره ي امري بجز رستگاري را جايز نمي شمرد. رنج اصل زندگي است مثلا در اين مکتب اگر کسي تيري بر جانش نشست قبل از خارج کردن تيروکاهش رنج از تيراندازومشخصات اوپرسشي نميکند تمامي آن چيزي که او بدان راغب است کاهش رنج است
از نظر بودا جهان شامل اجزاي پنجگانه است وفقط شامل کوهها،رودخانه ها،سنگها ودرختان نيست بلکه تمايلات ،علايق ، رفتار آدميان و ... را نيز شامل مي شود ، هستي وتمام اشياء آن نيز داراي سه خصيصه هستند رنج آور بودن،غير دائمي بودن و فقدان جوهر(نظريه ي نه من)
اين جهان پر از محنت است :محنت تولد،محنت پيري،محنت بيماري و محنت مرگ چهار حقيقت مقدس جوهر نظريات بوداست و براي رهايي طريقتي والا وجود دارد که بر هشت منزلت والا استوار است : بينش درست،انديشه درست،گفتار درست،کردار درست،معاش درست،تلاش درست،حضور ذهن درست و تمرکز حواس درست
پيروان بودا در جستجوي شادکامي کامل دروراي اين جهانند.تولد رنج است،پوسيدن رنج است،مرض رنج است،مرگ رنج است،همجواري با آنچه ناخوش است و جدايي از آنچهخوش است نيز رنج است زندگي سراسر رنج است ورنج کشيدن تنها راهي است که از طريق آن مي توان چگونگي پايان دادن به رنج را بياموزيم وبه تحليل علت آن يعني اشتياق و ميل بپردازيم دور باطل حيات با ميل و اشتياق پيوند خورده وآزادي در گرو حذف اشتياق و پشت کردن به خواسته ها و اميال است تعمق راه حصول به رستگاري است و قواعد معمولي به نفع آزادي روح که متعاليتر است کنار گذاشته مي شود
بودا معتقد است که جستجوي او براي يافتن روح پايدارتنها به کشف و ترکيب منجرشده او معتقد است نفس حاصل ترکيب پنج عنصر است : تن(که خود شامل عناصر دهگانه ي داده هاي حسي است)،احساسات،ادراکات،عواطف و آگاهي و بر طبق آن اصلي که مي گويد اعتقاد به نفس ريشه رنج است آموزشهايش بر اين استوار مي شود که تن بايد تسليم شود،غرايز ضعيف شوند،ذهن آرام يابد،تفکر منطقي به کمک شطحيات از ميان برود،درک واقعيتهاي جسمي نقصان يابد و چشم ايمان و خرد جايگزين چشم تن شود و در کل انکار پنج جز نفس راه را براي جاودانگي باز ميکند
هدف اخلاقيات بودا غلبه بر آشفتگي جهان است که بعد از رسيدن به روشنايي حاصل مي شود که هدف زندگي براي بوداست و همچين کسي آرهات ناميده مي شود که به حقيقت دست يافته، راه را پيموده،زنجيرهاي اسارت را گسسته،سر مستي را پشت سر گذاشته،موانع را برطرف کرده به هدف نهايي دست يافته ودر يک کلام به نيروانا رسيده و نيروانا پايان جدايي است وجود نيروانا ضروريست زيرا بدون آنچه زاده نشده،نشدني،نساختني و غير مرکب است رستگاري موجوداتي که ساخته شده اند،در حال تغيير و رشد هستند و مرکبند ممکن نيست هر چند پيروان بودا در کل دو ديدگاه مختلف نسبت به نحوه ي حضوردر نيروانا دارند: مکتب خرد کهن و مکتب خرد نو
از نظر پيروان مکتب خرد کهن،خرد والاترين فضيلت است وتنها خرد مي تواند رستگاري نهايي را تضمين کند و بودهي ستوه هاي جهان (بودهي ستوه کسي است که در آستانه ي نيرواناست) بواسطه دستيابي به آن خرد خود را به نيروانا ميرسانند آنها معتقدند هفت بودا به نيروانا ميرسند که يکي بنام مايتريا هنوز بايد بيايد ولي پيروان مکتب خرد نو معتقدند بودهي ستوه ها در مکتب خرد کهن اساسا پيشرفت و رستگاري خويش را دنبال ميکنند واين انتقاد آنان باعث بوجود آمدن مکتب خرد نو شد که اسم ديگر آن ماهايانا (زورق بزرگ) است و براي نشان دادن برتري و ديد تحقير آميز خود نسبت به خرد کهن آنان را هينايانا (زورق کوچک) ناميدند از آن جهت که رستگاري را فقط براي عده ي معدودي ممکن مي ساخت و بودهي ستوه ها آنان داراي حس شفقت و همدردي با ديگران نيست ولي در مکتب ماهايانا بودهي ستوه موجودي شفيق و وارسته است که مي خواهد همگان را از غرق شدن در سيل رنج و محنت رهايي بخشد و به اين منظورسوگند بودهي ستوه مي خورد وحضور خود در نيروانا را به تعويق مي اندازد تا همراه همگان به نيروانا برود به طور کلي در مکتب هينايانا خرد بر شفقت و مهرباني ارحجيت دارد و در مانايانا برعکس.
در آينده در مورد اين فرقه ها و فرقه هاي ديگر بوديسم و همچنين تناقضات فلسفي آنان بيشترمي نويسم هرچند درسهاي بودا در پي نشان دادن راهي براي رستگاري و احکامي براي چگونه عمل کردن است و نه پرسش درباره ي واقعيت و فلسفه.
درون مایه اصلی فیلم :
مجموعه ای از مفاهیم اخلاقی همچون از خود گذشتکی، تفکرو ... است که آدمها را به سوی حکمت نهایی تنویر (نیروانا) رهنمون می سازد،انجام این مهم ممکن است به چندین حیات نیاز داشته باشد و تا زمانی که مریدان به این مرحله برسند چندین بار در دایره مکرر و بی پایان اعصار کیهانی متولد می شوند
هر فصل فیلم در سالهای مختلفی از زندگی جریان دارد که این هم به نوبه خود گویای تکامل جهان از توالی اعصار است،مراحل انحطاط وضع بشر از معصومیت نخستین تا بدبختی و مصیبت که انسان به علت پریشانی ناشی از زندگی روزمره از درک ذات و روان خودش عاجز است ولی با انضباط فکری و جسمی و تفکر می تواند بر این ناتوانی غلبه کند
جوانی،بلوغ و پیری در اسطوزه های شرقی نمادی از گذشته ، حال و آینده هستند که در فیلم با تصویر کودکی در حال بازی، جوان دلداده،جوانی یاغی و پیرمردی اندیشمند به فصلها تشبیه شده اند و همچنین اندیشه زودگذر جوانی وزیبایی و اجتناب ناگذیری مرگ در هر فصل با گشوده شدن دروازه چوبی بر آستانه ی دریاچه ای در هر فصل فیلم نشان داده می شود.
بهار:
کودکی سنگی به مار و قورباغه ای( که در اسطوره های شرقی نماد جاودانگی و نظم هستند) می بندد وبا شادی تمام به تلاش این جانوران می خندد،راهب پیر او را می بیند و شبانه سنگی به پشت کودک می بندد
قدرت در شکل سنگدلی معصومانه ی یک کودک با طبیعت و ذات سنگدلی و گناه ارتباط پیدا می کند.در زندگی روزمره آدمها این قدرت باید به گونه ای باشد به نظام طبیعت لطمه ای نزند و پسر بچه با حمل سنگ این را میفهمد
تابستان:
دختر جوانی که که روح و روان او بدن او را نیز ضعیف کرده برای درمان نزد راهب پیر می آید
این دختر نفس راهب جوان را بیدار می کند به طوری که در جایی راهب پیر به او هشدار می دهد : شهوت میل به تصاحب را در انسان بیدار می کند در اینجا راهب جوان باید با نفس خود مبارزه کند از طرفی در اثرعلاقمند شدن آن دو جوان به هم که در معاشقه دو جوان در کنار طبیعتی سرزنده وبکر( مدونای بودایی) که نمادی از نیروی آفریننده ی خدا در وحدت جنسی است و بخش عمده ای ازرابطه ی مذکر و مونث در مراسم شیوا است دختر جوان تحت تاثیر محبت و عشق سلامتی کامل خود را باز می یابد وراهب پیر به او میگوید که او دیگر سلامتی خود را باز یافته و باید آنجا را ترک کند در اینجا راهب جوان که با مخالفت با ترک دختر جوان ره به جایی نمی برد در می یابد که عشق بسیار سخت است بخصوص اگر به دنبال یافتنن پاکی روح وروان باشد
پاییز:
راهب جوان پس از سالها باز می گردد ، راهب پیر اورا وادار میکند تا ساترای بودایی را روی کف صومعه خطاطی کند وبعد از آن دو مامور که بدنبال راهب جوان آمده اند او را با خود می برند و راهب پیر خود را به آتش می کشد
در واقع راهب پیر برای تزکیه روح اوکه دنیای بیرون که برای زندگی به آنجا رفته بود او را تبدیل به یک خلافکار کرده و خشم و حسادت را در او بیدار کرده است وی را وادار میکند تا دوران سختی را سپری کند ولی راهب جوان که زندگی کاملا متفاوتی را دور از صومعه سپری کرده دیگر نمی تواند سازگار شود و باید به مجازات تعیین شده توسط آدمها تن در دهد راهب پیر بعد از رنگ آمیزی ساترای بودایی با رنگهای طبیعی و شاد و با کمک دو مامور که نشان از رضایت وی از دوره ی حیات خود می باشد خود رادر یک قایق به آتش می کشد در واقع در یکی از سه شاخه اصلی مکتب بودیسم (ماهایانا) هنگامی که مریدان به حالت بودایی می رسند توانایی آنها در تاثیر کردن بر بقیه نوع بشرمتوقف می شود و راهب پیر فکر می کند در تربیت جوان شکست خورده است با رسیدن به این مرحله با چشمها ، دهان و گوشهای بسته که نمادی ازجهل و ناتوانی انسان در برابر عظمت هستی است در حالت نشسته ی بودایی (پادسامانا-نیلوفر آبی) که آن هم نشان از سخت و محکم بودن و تفکر عمیق است در قایق خود را به آتش میکشد و در کمال آرامش این کار را میکند چون در اسوره های هندی شیوا چشم سومی دارد که از آن آتشی بیرون می آید و راهبان رسیده به این مرحله (بودهی ستوه) را به موجوداتی انتزاعی و ماوراطبیعه تبدیل میکند از جمله نیکوکاری ، خوبی، ترحم و .... آنان خود اینگونه تصمیم میگیرند که به نیروانا نروند ودر زمین بمانند و به بقیه آدمهایی که توانایی رسیدن به نیروانا را ندارند کمک کنند در فصل آخر فیلم میفهمیم راهب پیر نیز به آن مرحله بودهی ستوه رسید.
زمستان :
راهب جوان که دیگر رنگی از جوانی ندارد به صومعه باز می گردد مادری با صورتی پوشیده به صومعه می اید و کودکش را در آنجا می گذارد
در اینجا راهب به عقلانیت برتری که از درون او سر بر می آورد پی میبرد وهمنشین با ماری(بودهی ستوه های جهان هستی) بیشتر وقت خود را برهنه در فضایی پر از برف و یخ به تمریناتی سخت می گذراند. برهنگی در ابتدا نشانه ای از فروتنی در نزد سومریان بود که بعدها نزد مرتاضان هندی از جمله واردهامانا بنیانگذار مکتب جین که اواخر عمر خود را به منظور ریاضت در برهنگی کامل به سر برد رواج یافت راهب با ریاضت دادن به خود در انتها سنگی به خود می بندد و به سختی از کوه بالا می رود تا مجسمه ای را آن بالای کوه بگذارد هر کسی در زندگی سنگی را با خود حمل میکند(ارتقای درون) و درهنگام رسیدن به نوک قله از نگاه او در آن بالا دریاچه و صومعه ازمیان کوهها دیده میشوند نگاهی که از ارتقای درونی حکایت می کند
و دوباره بهار :
آخرین مرحله ی سیر سلوک این چرخه دوباره ادامه پیدا میکند
وب سایت فیلم :
http://www.sonyclassics.com/spring